مثبت باشیم
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 1:41
چند روزیست که قصد انجام کاری را کردهام. و عینِ این چند روز استرس قدمِ اولش را داشتهام که یک تماسِ تلفنی حداقلی است. تماسی که متاسفانه به خاطر یک اهمالِ چندین ساله تبدیل به یک ریسک شده است. امروز دربارهاش با دوست و همکارم صحبت میکردم. گفت: «کلی انرژی مثبت بفرست و انجامش بده!» دیدم راست میگوید، و چه خ...
بی عشق مباد
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 1:41
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به داد همهی ما برس
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 14:09
آزمون دکتری ندادهام، اما برگهٔ شاگرد اولی را گرفتهام، و فکر میکنم هر چیزی بالاخره یک روزی به یک دردی میخورد. این هم تهِ همهٔ دویدنها. زنِ دستفروش مترو، پشت به همهٔ مسافرها و رو به در واگن به خدایش التماس میکند که به داد همه برسد، به نظر توی این قطار چیزی نفروخته است. بیشتر زنها گرمازده و بی
فلسفه پیکرهها
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 10:47
ماجرای کشیدن زنها، چیز دیگریست. زنها با این اندام پیچیدهٔ شگفتانگیز؛ خواه ایستاده، نشسته، به پهلو تابیده، خواه غنوده، آرمیده، شرمآگین و در هم شده، یا جسور و پیرهن از هم گشوده، با این چهرههای معصوم و لوندِ همزمان، این پیکرههای پوشیده در تورها و نورها، روی یک زمینهٔ کلاسیکِ گنگ و تار، به همان میزان که...
روز چهارم
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 10:47
- مادرم همیشه میگوید: «آدم باید خودش را در معرض موعظه قرار بدهد». با سینی سبزی خوردن، پیِ موعظهای، از این شبکه به آن شبکه میگردم. تره و شاهی و ریحان پاک میکنم و چیزهایی دربارهٔ تقوا میشنوم. غرق فکرهایم می شوم... - برای سحر خورشت قیمه بار گذاشتهام. همسرم برابر تلویزیون نشسته و سحریاش را میخ
واژه شناسی دشنام در یک خانواده
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 10:47
وسط اخبار پسا سفرِ ترا.مپ به عربستان، دارم از نتیجهٔ جستجوهایم دربارهٔ خانوادهٔ لار.یجانیها برایش میگویم. از پدر و مادر عالم و عالمزاده. اما او در حالیکه سرش را بیشتر به سمت تلویزیون میکشاند، به اشارهٔ پرفشارِ دست، دعوتم میکند به سکوت. سرم را به قهر میچرخانم و میگویم: «اوووه. جو بِدهٔ بزرگ!» اخبار م...
میخواهمت چنان که شب خسته، خواب را... *
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 13:22
خـدایا همیشه می خواهمت. هرچنـد وقتی حاجتـم بی مددِ تو، ناشدنی ست بلندتر صدایت می زنم. خُرده مگیر. بگذار به حسابِ این تفاوت ذاتی مان؛ بی نیازیِ تو و نیازمندیِ من...
روزهای مؤمن
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:37
سهشنبهها انگار که روزهای باایمانتری باشند، یکجور انرژی خوبی دارند. تکلیفشان روشن است، از اضطراب اول راه و ناامیدی آخر کار رهیدهاند. باوقار و خاموشند و نرمنرم بر دل مینشینند...
بود و نبود
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 17:22
عاشق اینم که هزار تا کار را با هم به پیش ببرم. توی خیالم مثل پروانه یا زنبورکی، مدام از روی این گُل به روی آن گُل مینشینم. جریان دارم. معطل نمیمانم. اما در عمل بیحوصلهام نسبت به آدمها. هرکاری که بشود در خانه کرد را دوستتر دارم تا بدان مشغول باش
برآی ای آفتاب صبح امید*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
منتظرم یک نفر بیاید دستم را بگیرد و ببردم تا به اتفاقم برساند. برای روا شدنِ اتفاق، ماهی چیزکی تومان، برای جمعیتی از کودکان کار در شهری خیلی دورتر از اینجا نذر کردهام. اما خدا انگار به صدای کسل و بی حوصلهام، اعتنایی ندارد. به دعای پدر و مادرهایمان بیشتر دلخوشم...
فلسفیدن با باران
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
بالاخره یک روزی در نزدیکی سالِ سی، در حالیکه پنجرهای رو به باران اردیبهشتی گشوده است و تو داری ظرفهای کثیف شب گذشته را میشویی، چیزی در تو رخ میدهد. چیزی از جنس باور. لبخندی در جانت شکل میگیرد و شعری نو زاییده میشود. تو خودت را قبول کردهای. بالاخره. بعد از همهٔ سالهای دیر و دورِ آشوب. تو باید همین شک...
دلبند بارانی
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
اگر یک روز بیدار شوم و هوا ابری نباشد؟ اگر فردا باران نبارد؟ اگر سبزینههای شهرم، دیگر اینطور شفاف و براق نباشند؟ من به هوای معطر و مرطوبِ این روزهای تهران دل بستهام...
در فوائد خاموشی
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
حرف را به وقتَش بگوییم؛ همین یک جمله است رمز خوشبختی.
رفیق قافله*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
همان بار اولی که دروغت را فهمیدم، باید میدانستم کسی که یک بار دروغش را من فهمیده باشم، حتما دروغهای بیشتری هم گفته و میگوید. به مصلحت! مصلحتِ کار ناچیز و وجود متقلب خودش. مسئله تو نیستی. مسئله سادگی و یکرویگی من است، که دوستانم را خوشبینانه باور میکنم. اما تو، عجب بد ضربتی زدی دختر. عجب ضربتی... * ی...
یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
در تدارک راهاندازی دفتر معماری خودمان هستیم. اردیبشهت و کار، ترکیب دلچسبیست. آفتاب و باران امروز، و آینهٔ برکهٔ ماهیِ اهدایی دوستِ جان هم پُرم کرده از انرژیهای خوب. قربانت بروم خدا که بهترین دیگرگونکنندهٔ حال به نیکوترین احوالی.
بخاطر مارال
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:23
بعد از آن تصمیمِ دوباره کتابِ داستانخوانیام، پیمان سحرگاهیِ رومن گاری و قیدارِ رضا امیرخانی را خواندم و البته بیشتر از خواندن قیدار کیف کردم (سپاس از آقای شفیعی)؛ و بعد دوباره برگشتم به کلیدری که در میانهٔ راه پایاننامه، خواندنش را شروع کردم، ول
نوروز ۹۶
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 21:26
هر روز تعطیلات عید را در سرم آمدم اینجا، و نوشتم بالاخره تمام شد! عید امسال برای من سخت گذشت. نه که خدایی ناکرده اتفاقی افتاده یا مشکلی رخ داده باشد، اما از حیث اینکه طولانی بود و پر مسئولیت، برای من خستهکننده و دشوار گذشت. اما برعکس من، همسرم دو روز آخر افسرده شده بود که چهقدر زود تمام شد! خلاصه که...
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 21:26
دارم فکر میکنم هیچ چیزی شفقتبرانگیزتر از زن و شوهری نیست که جلوی چشم دیگران، مدام یکدیگر را تحقیر و سرزنش میکنند و گمان میبرند با این طعن و کنایههای گزنده، احساس قدرتمندی و غرورشان را ارضا میکنند. به نظر من همدیگر را کوبیدن (بخصوص پیش غیر) همانا و اعتبار خود را تباه کردن همانا! چند روز پیش همس
تو برو خود را باش
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 21:26
از جمله مواردی که در زندگی باید مکرراً به خودمان تذکر بدهیم این است که: برای خاطر خودت زندگی کن، نه مطابق سلیقه و نظر اطرافیان.
زنانه، مردانه
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 21:26
گاهی به اتاقمان نگاه میکنم و به این اندیشه میروم که مردها چه احساسی دارند نسبت به این همه انتخابهای صورتی که در آنها غرقشان کردهایم؟ عین خیالشان هم میشود؟