خنک باش و بارانی

متن مرتبط با «دل همان دل بود» در سایت خنک باش و بارانی نوشته شده است

حال دل میu200cگویم با زبان بیu200cزبانی

  • نیلوبلاگ

    عشق هر روز از یک جا سرِ آغازیدن میگیرد. یک روز از عطر خوش لوبیاهای سبز تازه که آهسته در تابه سرخ میشوند. گاهی از بوی بادمجان کبابی. یک روز از تماشای عاشقانه تابلوی خوشنویسی برادر جان، با نور ملایمی ...

    ادامه مطلب
  • حق زن بودن

  • نیلوبلاگ

    در حالی که من بیشتر(حداقل در اطراف خودم)، زنهای قانونگذار و مردان مجری را میشناسم؛ زنهای ایران دنبال حقوق برابرند. درست است که میگویند عرف و موازین زنها را در پستو نگه داشته است، اما بنظر من این...

    ادامه مطلب
  • بازخوانی اولین شعر زمستانی که برایت نوشته بودم...

  • نیلوبلاگ

    «اینجا حوالی من؛ پشت شیشههای بخار گرفته، برف میبارد و تو مردی هستی با چتر، که راه خانه را میدانی. من شمعدانیها را از عطر تو پُر کردهام و با پای برهنه و پارهای ابر،xa0بر تنم آمادهام؛ تمام پیادهرا...

    ادامه مطلب
  • دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

  • نیلوبلاگ

    منتظر عیدم. عیدِ در خانه. منتظر یک روز خوش که زخم دردناک یکم مُحرم و سوز دلِ پایان صَفَرت را التیام ببخشد. من قُلدر نبودم خدا. پوست کرگدن هم نداشتم. ولی وسط خوابِ آشوب مردنِ انبوه ماهیهای ریز آبی، د...

    ادامه مطلب
  • دلبر

  • نیلوبلاگ

    هیچ کسی نازش خریدنیتر از گیاهی نیست که بعد از یک دورهی بیماری، بر اثر رسیدگیها و نوازشهای تو، دوباره حالش جا آمده، و هر روز با برگهای جوان و تازهاش غافلگیرت میکند. ...

    ادامه مطلب
  • بود و نبود

  • نیلوبلاگ

    عاشق اینم که هزار تا کار را با هم به پیش ببرم. توی خیالم مثل پروانه یا زنبورکی، مدام از روی این گُل به روی آن گُل مینشینم. جریان دارم. معطل نمیمانم. اما در عمل بیحوصلهام نسبت به آدمها. هرکاری که بشود در خانه کرد را دوستتر دارم تا بدان مشغول باش...

    ادامه مطلب
  • دلبند بارانی

  • نیلوبلاگ

    اگر یک روز بیدار شوم و هوا ابری نباشد؟ اگر فردا باران نبارد؟ اگر سبزینههای شهرم، دیگر اینطور شفاف و براق نباشند؟ من به هوای معطر و مرطوبِ این روزهای تهران دل بستهام......

    ادامه مطلب
  • دل همان دل است

  • نیلوبلاگ

    یادش بخیر. یک دورهای عکسها را برمیداشتم و برایشان هایکو مینوشتم. گاهاً هم خوب. به دل خودم و چندتایی دیگر مینشستند. ذوق عجیبی در وجودم بود، به غم غریبی آغشته. حالا هم گاهی این ذوق و xa0بیشتر این غم هست؛ اما شعر نمیشود. شعر ننوشتنِ این روزها، توی سینهٔ غروبهای پاییزیام تیر میکشند. خستهام از خودم. از این فشار روی پیشانی و پشت پلک. از سنگینی ابروها و مژهها حتی. خستهام و کاغذدیواریهای کاهی رنگ و نورها و فلزهای زرد، مرا میبرند به نوستالژیهای سر به توو کشیدهٔ دیروز. آنجا که هایده و شجریان، افسانه شیرین...

    ادامه مطلب