السلام علیک یا ساقی - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:42
من علیک السلام میخواهم* پاقدمت بر بهار مبارک مولای مهربانم؛ عجب سالیست، سالی که با تو بیاغازد. *حمیدرضا برقعی
سی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:14
1. سی سالگی با یک حال خوب بیبهانه از راه رسید. گل شکفته عمر، که زیبایی و جاافتادگی را توأمان دارد. اضطراب آغاز دهه چهارم زندگی که دو سال پیش شروع شده بود(!)، از همان صبح آرام تولد فرو نشست. بلند شدم
حق زن بودن - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
در حالی که من بیشتر(حداقل در اطراف خودم)، زنهای قانونگذار و مردان مجری را میشناسم؛ زنهای ایران دنبال حقوق برابرند. درست است که میگویند عرف و موازین زنها را در پستو نگه داشته است، اما بنظر من این
تلههای روانی یا قلاب فکر - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
این احساس رضایتی که در تماشای سرسری و روزانه خودمان داریم، این احساس محق بودن، لیاقت و کارآمدی، درست عمل کردن، و... در لایههای زیرین وجودی چقدر پوچ و بیمعنی میشود؛ فقط کافیست وقتی داریم منتقدانه
از من تا ما - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
1. بخاری و سیستم گرمایشی با شعله محسوس، برای منی که از صفر سالگی در آپارتمانی دارای شوفاژ و موتورخانه مرکزی بزرگ شدهام، پدیده جذابیست! هم از بابت مدل گرمایشیاش که خیلی سنتی به نظر میرسد و هم به خا
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
یک جورهایی دلم میخواهد این فاصله بین اذان صبح تا طلوع آفتاب هیچ وقت تمام نشود؛ مغتنمترین زمان برای همهی کارها، به خصوص کتاب خواندن. انگار که جزء عمر محاسبه نمیشود؛ زمانی کامل و آرام و درخشان. درست مثل چهره معشوق.
قهر و آشتی - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
دو روز است که با هم قهریم، ولی من مثل همیشه، بعد از غروب، جلویش چای و کیک گذاشتهام، او هم طبق عادت شنبهها برایم مجله خریده و میوهفروش محلهمان را در گزارش خبر با خنده نشانم داده! بعد دوباره سکوت کر
بازخوانی اولین شعر زمستانی که برایت نوشته بودم... - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
«اینجا حوالی من؛ پشت شیشههای بخار گرفته، برف میبارد و تو مردی هستی با چتر، که راه خانه را میدانی. من شمعدانیها را از عطر تو پُر کردهام و با پای برهنه و پارهای ابر، بر تنم آمادهام؛ تمام پیادهرا
یادگارهای بچههایتان را حفظ کنید - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
غم از دست رفتن دفترهای املا و انشای دبستانم با نمرات همه بیست و تحسینهای فراموشناشدنی آموزگار، یا غم مفقود شدن دفتر یادداشتهای دختر کلاس دوم یا سومی، از جلسات سخت کلاس معارف مادرش، آن دیاگرامها و
شیرین - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
هزار غم را باید پشت سر گذاشت، و اجازه داد نور ملایم، در بستری از سکوت و آرامش به درون بسرد. اگر مجال دهیم شاید صدای کتری، تیک تاک ساعت، و کلنگی از دورها همهی زندگی را پر کند. نگاهم به کیفت میافتد که
چهار - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:45
1. چهار سال با تو و زیر یک سقف به سر شد. شکر خدا، که این سالها را با آرامش و تفاهم گذراندهایم. شکر خدا که سر مسائل بیارزش با هم نجنگیدهایم و امنیت و حرمت خانهمان را حفظ کردهایم. حالا میتوانم نه
جشن زندگی - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:13
هرچه لبخندم موقع استقبال پهنتر باشد و خوشامد چشمهام درخشانتر، شب خانه دلپذیرتر است. دیروز که غربت غروب بدجوری به دلم نشست، یکهو پا شدم و خودم را تکان دادم؛ خودم را بیرون کشیدم، قوز کمرم را صاف کردم و سرم را مستقیم گرفتم. گفتم قوی باش! قوی مثل خورشید؛ بتاب، روشنی بده، جان ببخش. و تا زندهای امید داشته...
عالم از ناله عشاق مبادا خالی - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:13
نوشته بود فریدا در یکی از صفحات دفترچه خاطرات روزانهاش چیزی ثبت کرده که آن حس هواخواهی و پرستشاش نسبت به دیهگو ریورا را کاملا نشان میدهد: «دیهگو... آغاز/ دیهگو... سازنده/ دیهگو... فرزندم/ دیهگو... عشقم/ دیهگو... نقاش/ دیهگو... عاشق من/ دیهگو... شوهرم/ دیهگو... دوستم/ دیهگو... مادرم/ دیهگو... پدرم/ د...
غرق محیط گشتهام... - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:13
وقتی از حرفها یا مداخلههای دیگران ناراحت میشوم، به این فکر میکنم که چقدر روح ضعیفی دارم، چقدر آسیبپذیر و بیبنیهام. چرا نمیتوانم از خودم بالاتر بروم و به بیارزشی افکاری که ذهنم را مشغول خودشان میکنند، واقف شوم؟ زن در آستانهی سی سالگی دیگر میداند یک شخصیت قوی از نظر اخلاقی و فضیلتی، همهی چیزیست که در ...
مرا شور کسی در سر - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:13
سپاس که به دعای کمیل شب جمعه و عالیه المضامین شب عیدت رساندیمان. ممنونم که به ضیافت پرخیر ظهر جمعه در مهمانسرای بست شیخ حر عاملیات دعوتمان کردی. ممنونم که از آب شفابخش سقاخانهات نوشاندیمان. مم
اعتراف... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
یک وقتی به خودم آمدم و دیدم دیگر خبری از آن قدرت نفوذ و اثرگذاری کودکی و نوجوانی نیست. همسن و سالهای قدیم همه بزرگ و صاحب نظر شده بودند، و من دیگر یک بچهی گندهگو نبودم؛ یک معمولی متناسب با سن بودم
رضایت - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
هر مردی عشقش را یک جوری بیان میکند. بعضیها با جملهی «دوستت دارم» راحتاند، با عاشقت هستم یا خاطرت را میخواهم. بعضیها برای التیام طرف مقابل یا سکوت و آرامش رابطه، عشقِ نداشته را هم با ادای همین جم
برکت - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
رب گوجه خانگی از همکار تبریزی، و زیتون و روغن زیتون از همکار شمالی خریده است. رب را توی ظرف شیشهای خالی میکنم؛ بو میکشم و میچشم. دارد نگاهم میکند. تحویل میگیرم که: «انقد توی این خونه برکته، احساس
ای مانده زیر شش جهت، هم غم بخور، هم غم مخور - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
سکوت عجیبی در خانه حاکم است. برق رفته و نور, رنگ پاییزی کاملی دارد. خنک است. ژاکت زرشکی پوشیدهام و خوردن بشقاب سبزیجات پخته گرم با چنگال و کمی سالاد، حالت بخصوص کلاسیکی به صورتم داده؛ احساس میکنم تو
مردها سادهاند. - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب‌های مرتبط

هدیه تهرانی | هدیه تولد | دل همان دل بود اما | دل همان دل بود | دل همان دل بود بنان | الخیر فی ما وقع | الخير فيما وقع | الخیر فی ماوقع یعنی چه | الخیر فی ماوقع از کیست | الخیرو فی ما وقع