جنسیت - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 18:08
تو جنس دوم نیستی دخترم. تو فقط در قیاس با برادرت که همزمان با او رشد میکنی صبورتر و آرامتری. تو قبل از آنکه تحت تاثیر تربیت خانواده و فرهنگ جامعهات قرار بگیری، بیقراری برادرت را برای شیر میبینی
رنج و گنج - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 18:08
صرف نظر از خوشآمد و بدآمد من، گذشته از همهی ناراحتیها، زخم برداشتنها و دلگرفتگیهایم، آن هم در حساسترین دوران زندگی یک زن؛ باارزشترین چیزی که از تو آموختم احترام تام به پدر و مادر بود. ممنونم که روی اصولت پای فشردی... علیرغم همهی رنجی که بردم.
روز مادر مبارک - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 18:08
فکر میکنم اول چیزی که تنهایی سحر تا غروب، با ۲ نوزاد سراسر خواسته و نیاز را برایم ممکن میکند، عشق است؛ عشقی وسیع به خدای فرشتهها و فرشتهها...
خدایا سپاس - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 23:41
شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به م...
فراغت مادرانه۱- رویا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:37
بچهها را سپردم به مادرم و آمدهام به کتابخانه نزدیک منزل. وقتی بچه داشته باشی آن هم دو تا، همه زندگیات خلاصه میشود در بچهداری. تقریبا به هیچ کار دیگری نمیرسی و همهی آن کارهای دیگر که قبلاً آزادا
فراغت مادرانه ۲ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:37
بعد از یک پیادهروی کوتاه بارانی، آمدهام به کتابخانه. کنار پنجره نشستهام و دفتر و قلم و یک عاشقانه آرام را پهن کردهام روی میز مقابلم. هیچ وقت در هیچ کتابخانهای رمان نخوانده بودم! دارم فکر میکنم چه زیباست که مادرم. چه زیباست که دو جفت چشم کوچک در خانه انتظارم را میکشند. این زندگی تازه که دیگر تنها متع...
سخت و شیرین - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:37
به قول محدثه چون میگذرد غمی نیست. چند روز از واکسن دو ماهگی بچهها هم گذشت. تماشای چهره معصومشان که از درد جمع میشد و شنیدن صدای گریه و ناله همزمانشان خیلی دشوار بود، ولی گذشت... علیرغم تصور قبلیام
خدابا سپاس - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:37
شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به م...
رویا - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:04
بچهها را سپردم به مادرم و آمدهام به کتابخانه نزدیک منزل. وقتی بچه داشته باشی آن هم دو تا، همه زندگیات خلاصه میشود در بچهداری. تقریبا به هیچ کار دیگری نمیرسی و همهی آن کارهای دیگر که قبلاً آزادا
من خود را به خاطر منافع تو دوست دارم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
«من خود را دوست دارم، روی خود کار میکنم و خودسازی میکنم تا بتوانم با تمامیت و سرشار بودن خود به تو نزدیک شوم. من از خود مراقبت میکنم تا تو مجبور نباشی این کار را برای من انجام دهی. با سرشار بودن اس
سودجویی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
دیگر اصلا نمیتوانم رادیو آوا یا پیام را بشنوم، بخاطر حجم بالای تبلیغات! بین هر دو ترانه یا آوازی، به اجبار و مدام تبلیغات تکراری و اذیتکننده، به خوردمان داده میشود. چرا حق انتخابی برای ما وجود ندارد؟ این از وضعیت بی سر و سامان پیامکهای تبلیغاتی، این هم از رسانههای شنیداری. ظرفیت تحمل مخاطب چقدر فرض ...
حدود مسئولیت پذیری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
دیروز در برنامه کلاس مجردهای شبکه خبر، پرسش و پاسخی صورت گرفت که برای من جالب بود و آنقدری که یادم میآید، دختر خانمی پرسید که ارتباطمان با بچههای فامیل به چه نحوی باید باشد؟ گفتند: «سلام خاله. سلام
حال دل میگویم با زبان بیزبانی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
عشق هر روز از یک جا سرِ آغازیدن میگیرد. یک روز از عطر خوش لوبیاهای سبز تازه که آهسته در تابه سرخ میشوند. گاهی از بوی بادمجان کبابی. یک روز از تماشای عاشقانه تابلوی خوشنویسی برادر جان، با نور ملایمی
لطیفه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
چند خطِ لطیف که میخوانم؛ لطیف میشوم! لطیف یعنی به آنکه به قضاوت آینه هر روز دارد تغییر میکند، عاشقم. یعنی لبخندی که روی لبم میآید بیبهانه است. یعنی ذوق بزرگتر از اندازه برای خیار و بادمجان محلی و مربای شقاقل شمال. یعنی چیدن با وسواس پرهای مغز کاهو و گوجه، چکاندن لیمو و پاشیدن سبزیهای معطر و تماشای ب...
آبِ بر آتش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
وقتی با دیدن یک اکیپ دانشجوی فشن و شلوغ و سر به هوا، توی هم میرود که چقدر بیمغزند؛ این منم که باید نرمَش کنم که عزیزم جوانی زیباست. لبخند بزنم و کیف کنم از تماشای اینکه با همین یک جملهٔ کوتاه، نگاه
نازترین! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
همیشه برایش میخوانم «نازترین, مرد جهان نشسته روبروی من». و کیف میکنم از غش غش خندهاش. چه فرقی میکند کداممان برای دیگری بخواند و کدام با ناز غش کند؛ مهم جریان عشق است. جریان عشق در تمام لحظات زندگی. مهم تجربهی لذت دو نفره است؛ کیفوری خوشایند اطمینان از خواستنی عمیق.
کمیل - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
«بارالها، چه بسیار از بدی که از من دور کردی و چه بسیار از تعریف زیبا که سزاوار آن نیستم؛ پراکندی» خدایا ممنونم که به بیانِ گویا و قدرتمندی که در توانِ ذهنیام نبود، مجهزم کردی. در اوراق کتاب نیایشت، لذتی نایاب نهفته است. ای همه دارایی «تو کریمتری از اینکه از نظر بیندازی؛ کسی را که پرورش دادهای یا آنک...
قدرت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
از وقتی آمده در هم است. یخ و سرِ گلهگزاریهایش با هم باز میشود. از فشار مسئولیتهایش مینالد. از پدر و مادر و همسر و فرزند شکایت دارد. میدانم که هم حق دارد و هم ندارد. هم مسئولیت بر شانهاش هست و ه
خلق حس عالی اول صبح - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:42
بنظرم همه مراسمی که برای جذب انرژی مثبت و نیل به سعادت و شادمانی به دست بشر مستاصل ابداع شد، در جای خود مغتنم هستند. از دفترچههای شکرگزاری و جملات تاکیدی و مراقبه و یوگا و غیره. اما یک کتاب کوچک منتخ
باور - تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:42
«برای خوشبخت بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت. و من حالا به آن اعتقاد دارم. بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند. و ما تا زندهایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم». تالستوی، جنگ و صلح، جلد دوم

برچسب‌های مرتبط

هدیه تهرانی | هدیه تولد | دل همان دل بود اما | دل همان دل بود | دل همان دل بود بنان | الخیر فی ما وقع | الخير فيما وقع | الخیر فی ماوقع یعنی چه | الخیر فی ماوقع از کیست | الخیرو فی ما وقع