شما پیشگو نیستید
-
تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 16:33
«دیگری» از سر خیرخواهی میگوید تو نقاش نیستی. تو معماری. نقاشی هم به عنوان یک حرفه جانبی. من که نمیپرسم چرا؟ و نمیفهمم این گفته به معنای تعریف است یا انتقاد. فقط توی سرم میچرخد که «دیگری» چطور به خودش حق میدهد درباره من اینطور ساده و سرسری قضاوت کند. چطور قدرت پنهانی زبان را نادیده میگیرد و ذهن مرا ...
اندر احوالات
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 11:07
بچهها دارند بزرگ میشوند و من عاشق تماشای روند تکاملیشان هستم. دیروز اما کسل و خسته بودم، با سطح انرژی پایین. اینطور وقتها که توان کافی برای رسیدگی به خواستههای بیحسابشان را ندارم، نگاهشان میکنم و دلم برای معصومیتشان میسوزد. دیروز به آغوششان کشیدم و گفتم اگر مامان امروز خسته است و نمیتواند
قوی شدم
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 11:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
شرحِ شکنِ زلفِ خم اندر خمِ جانان*
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 11:07
همسرم در همه زندگی از بیان عبارات محبتآمیز خجالت کشید. به زبان نیاورد. ننوشت و همیشه گفت که در عمل نشانم میدهد. اما دیشب که پزِ جملات عاشقانه بچهها را به خانوادهاش میداد، خجالت نمیکشید. کیف میکرد که دخترک در تماس تصویری با مادربزرگ و پدر بزرگ و عمه «دوستت دارم» میگوید و بلد است «جان» و «ی تح
سپاس از توجه شما (برداشت ۱)
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
وقتی کسی از اعضای خانواده، شما را در جریان تصمیمش میگذارد، از او تشکر کنید: «ممنونم که گفتی». وقتی کسی وضعیت کار یا حال شما را میپرسد، بعد از دادن جواب تاکید کنید: «ممنونم که پرسیدی».
قلبم
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
آخ که وقتی مثل عقربههای ساعت، در بَرِ هم میگردید...
رحمی
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
خدایا به حال جهانت فکری نمیکنی؟
عیش مدام
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
وقتی شاد نیستی، هیچ نیستی. زندگی به عیش ِ آن است. تو باید شاد باشی که بدرخشی، که دیده شوی، که به چشم خودت بیایی. که خلوتت و معاشرتت خوش و عطرآگین شود. تا کسانت تو را بخواهند. شادی، ثمر عشق است.
در آستانه «مهر»ی که شما را به ما داد
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
وقتی فهمیدم دوقلو هستید، ترسیدم. در همه دوران بارداری، با همهی اینکه مهرتان به قلبم نشسته بود، باز میترسیدم. حتی بعد از تولدتان. وقتی قرار بود از بخش مراقبتهای ویژه نوزادان مرخص شوید؛ منی که همهی
قسم
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
هدفهای زیادی در زندگیام داشتهام، و راههای فراوانی رفتهام. حالا اهدافم روشنتر و مسیری که پیش پایم میبینم شورانگیزتر است. چون قبل از همهی آنها مادرم و شیرینی خوشایند آن را در همهی گامهایی که برمیدارم، زیر زبان دارم. اما چیزی برایم مهمتر از این نیست که شما را هماره در دامان عشقم بگیرم و خاطرتان را آسود...
مادری و رنجهایش
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
درست بعد از به دنیا آمدن بچهها، همه مشکلات و نقاط ضعف همسر که قبلا میتوانستید از آنها چشمپوشی کنید و همه خطاهایی که میتوانستید از آنها درگذرید، غیر قابل بخشش و شدیداً آزاردهنده میشوند. چون شما هر
غلبه اراده بر انگیزه
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
داشتن دوقلوها و کمبود زمان، مرا دوباره متوجه ترفندی کرد که قبلتر برای انجام پروژهٔ پایانی کارشناسی ارشدم به کار بسته بودم. پروژهای که به سبب قلت منابع و سردرگمی من، مدتها استارت نمیخورد و باعث اضط
چگونگی
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 21:31
نمیدانم به درست یا به اشتباه، از زندگی اینطور نتیجه گرفتهام که برای دوام و آرامش، باید خیلی بیش از عشق واقعیمان، به طرف مقابلمان محبت کنیم و خیلی کمتر از محبت قلبیمان، دلبستهاش باشیم.
سپاس از توجه شما (۱)
-
تاریخ: 1399/4/29 ساعت: 13:20
وقتی کسی از اعضای خانواده، شما را در جریان تصمیمش میگذارد، از او تشکر کنید: «ممنونم که گفتی». وقتی کسی وضعیت کار یا حال شما را میپرسد، بعد از دادن جواب تاکید کنید: «ممنونم که پرسیدی».
رها رها رها... من؟
-
تاریخ: 1399/4/19 ساعت: 3:33
کاش تهران شهری بود که میتوانستی به محض پا گذاشتن به بیرون از درب منزلت، بدوی! بدوی و فراموش کنی. بدوی و موسیقی دلخواهت را گوش کنی. بدوی و در باد پریشان شوی! رویاهای زنانهمان در این شهر، چه اندازه ارزان و محالاند...
فسقلیها
-
تاریخ: 1399/4/19 ساعت: 3:33
فسقلی دو را حالا باید در جا به جای خانه در حال به دهان بردن ریشههای فرش دستگیر کرد. عاشق ریشههاست؛ ریشههای فرش، گلیم، شال... فسقلی دو از صبح که چشم باز میکند، از جا میپرد تا اولین چیزی که به چشمش آمده را برداشته و به دهان بگیرد! فسقلی یک با آواز دَدَ بیداریاش را اعلام میکند و بی که میل جهیدن و پریدن...
اثر مرکب
-
تاریخ: 1399/4/19 ساعت: 3:33
اینکه اینقدر حال من بر احوالات شما موثر است، مسئولیت زیادی برایم ایجاد میکند. تو را که برخلاف خواسته من اما با توانی که تازه کسبش کردهای و بخاطرش هیجانزدهای، مدام سینه خیز میآیی وسط آشپزخانه؛ تحس
جانان شیرینم
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 14:16
محو تماشایتان هستم؛ صبح و شب. و این مصراع حافظ در سرم میچرخد: ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. محو تماشای خلقت تو و حیران توام خالق بزرگ. تو چقدر زیباآفرینی خدا... این دو فرشتهٔ کوچک، آنچنان مرا در بند عشق خودشان کشیدهاند، که هیچ دست زمینی قادر به آن نبود... محو تماشایتان هستم؛ صبح و شب، بیداری و ...
زمان مفید محدود
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 14:16
خیلی بامزه است. همهٔ ابتکارها و ایدههای عالم، در دوران بچهداری به سر آدم میزند. خروارِ وقت را آدم مفت مفت بر باد میدهد، اما اپسیلون زمان بهجای مانده وسط بچهداری را هزارپاره میکند و به هزار کار
شکرت به خاطر شب
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 14:16
شبه که سرپا نگهم داشته تا الان. نکنه دامنهٔ اتفاقای عجیب و غریب بکشه به شب؟! خدایا کمک کن شبها آروم و بیخبر و سلامت بمونن. کمک کن دلم خوش باشه به دراز کشیدن پایین تخت اتاقِ بچهها و شنیدن صدای نفسهاشون و جوریدن تو احوالات خودمو و ورق زدن اولین کتاب الکترونیکیای که با رغبت میخونمش، از بس که با شرایط ا...