
نشسته بودم در ایوانراهروی مسجد گوهرشاد، روبروی گنبد طلایی بارگاه امام. زیارتنامه را خوانده بودم و داشتم سعی میکردم همهٔ خواستههایم را یکجور مرتبی، و اما همانطور ذهنی، با صدای بلندی در سرم، از آقا بخواهم. و امید داشتم هرآنچه از حوائجم که به مصلحت است، به عنایت ایشان و پادرمیانیشان پیش پرودگار بزرگ مستجاب شود. یک آن متوجه دختر کنار دستیام شدم که روسری مشکی خالدارش را به شکل مرتبی زیر چادرش ...
ادامه مطلب